تبليغاتX
خورشید خانوم


خورشید خانوم

معلم کاینات دردانه هایش را بیشتر پای تخته سیاه حاضر می کند!



۱

به قول معصومه : این روزها خودم را می جوم ! خیلی چیز ها هست که دارم در مورد خودم می فهمم.خیلی چیزها که شاید سندی باشد برای همیشه ... بودن. جای خالی را بگذارید ناگفته بماند.این طور بیشتر دوستش دارم.

ولی فهمیدنش ...

۲

حیف که یک روزی با خودم عهد کردم اگر بالاسری یک چیزی را که می خواستم به من داد از آن هیچ در خورشید خانوم نگویم. حیف ...

۳

چه خوب که پنجره های این خانه آبی ست.چه خوب که آبی ست . چه خوب که آبی ست ...

۴

تازه می فهمم یک روزی راست می گفت آن بنده خدا که خیلی لجبازم. چقدر بحث داشتیم سر این که قاطعم نه لجباز. راست می گفتی ... تازه فهمیدم آنقدر لجبازم که خودم هم تحمل دل لجوجم را ندارم.

۵

دبیرستان می گذرد.نه این که بد بگذرد.نه این که من هنوز با مدرسه مشکلی داشته باشم.نه این که با کسی راه نیایم ، نه این که خدا نباشد،نه این که درخت نداشته باشد ، نه این که آسمانش آبی نباشد ، نه نه نه ... اما نمی دانم چرا هنوز هم دوستش ندارم. هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که خاطره ای رقم نمی خورد.که دیگر صبح ها بیدار شدن هر چقدر هم سخت باشد با شوق نیست.صرفا یک تکرار بی معنی پر از خستگی .که از روزهایش فقط حسرت خواب می ماند و از شب هایش فقط نگرانی تست هایی که نزدی،درس هایی که احیانا نخواندی یا شاید هم ...

امسال یک چیزی را خوب فهمیدم : دو راه برای این که احترامت را نگه دارند وجود دارد

یکی آنکه انقدر بتوانی جواب بدهی که بشوی قلدر!

یکی آنکه آنقدر مظلوم باشی که کسی نتواند حتی تو خطابت کند. و من گزینه ی دومم.خیلی خیلی خیلی ...

هر که هرچه به من بگوید در این دبیرستان جوابش سکوت است. روش بدی نیست. و نتیجه اش این که همه تو را با لفظ "عشق من" می خوانند. اما ... به هر حال همیشه باید سکوت کنی ... و این گاهی خیلی سخت می شود ، خیلی خیلی خیلی ...

برای همین است که می گویم این روزها خودم را می جوم ... برای این که سخت می شود گاهی خیلی تصمیم ها که میگیری اما باید جای خالی بماند.

۶

این ها که من می نویسم غم نیست. گفتم که ... به خودم و آن بالاسری قول داده بودم اگر چیزی را به من برگرداند هیچ نگویم. وگرنه آن موقع تازه غم معنی پیدا می کرد.

این هم فراموشم نشود که من چیزی در زندگی ام کم ندارم.که این ها همه آرزوهای روزهای تلخم بوده.

که من نعمت کم که ندارم هیچ زیادی هم دارم،یادم نرود که همیشه وقتی صدایت زدم در شرایط خطرناکی که دیگر از هیچ کس کاری بر نمی آید تو بی جواب نگذاشتی.یادم نرود هنوز هم وقتی به جایی می رسم که هیچ کس نیست تو هستی ... یادم نرود دخترانی هستند هم سن من که از همه چیز من محرومند.از نان،از سقف، از درس و شاید از همه بدبخت تر ها آن ها که نخواسته تو را هم آرام آرام به اقتضای شرایط محیطی از دست دادند.

گوربان خوب حرفی می زد: اگر کاربرد خدا فقط همین باشد که خدا خدا هایت را در زمان استیصال بشنود هم او کارش را کرده است.

یادم نرود تو حجت را بر من تمام کردی. یادم نرود روزی می پرسی از دانه دانه ی این نعمت ها.یادم نرود که چقدر تو را یادم می رود با وجود همه ی مهربانی هایت.یادم نرود شکر کنمت ...

۷

آهای دخترک عینکی مهربان ... به جای این که از گرفتگی صدای من شکایت کنی ...

(حذف شد.)

۸

معلم زبان این ترم مادر خوبی می شود.من این را با یقین می گویم.آن چنان لالایی را با مهارت می خواند که ...

۹

سزای خوبی تو بر نیامد از دستم

زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را ...

 

۱۰

آنچه که خیلی مهم است این است که لزوما آرامش همیشه خبر از حقیقت ندارد.نا آرامی های اول سال برای این بود که تست ها را نگاه می کردم و هی به گاج و فرید شهریاری هرچه فحش بلد بودم نثار میکردم.حالا اما بسته ام و گذاشتمشان گوشه ی اتاق.سراغشان هم نمیروم.نگران درسم هم نیستم. مثلا آرام شده ام.

اما می دانی ... حکایت زندگی خیلی از ما این است. خیلی چیزها را می گذاریم گوشه ی دلمان خاک بخورد.بعد هم با آرامشی کاذب آنچنان غرق می شویم در این پوستین پشمین برعکس که انگار ما هیچ چیزی برای نا آرامی نداریم. و آنطور که من فهمیدم اغلب آن چیزی که خاک می خورد گوشه ی دل هامان ... خداست!

 

آبی باشید

یا حق

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط خورشید خانوم| |

علی خیلی زرنگ است .

تولدش ۵ فروردین ۷۹ بود.عید غدیر ...

روزی که دنیا آمد و برای ملاقات رفتیم بیمارستان وقتی بابا با دوربین می آید سمتم می گوید اسمش را چه بگذاریم من آنقدر ۵ ساله ام که می گویم غدیر! (و حضار آنقدر نامرد که هنوز هم از دیدن فیلمش قاه قاه به ۵ سالگی ام می خندند.بعد هم هی بگویید چرا بچه ها عقده ای شده و سراغ مواد مخدر می روند!)

۵ سالگی را چه به درک تفاوت علی و غدیر

به هر حال اسمش علی شد.

حالا نزدیک ۱۰ سال است تولدش را نمی دانیم ۵ فروردین است یا غدیر

به بهانه ی این که فروردین عید است و شیرینی فروشی ها تعطیل غدیر می شود تولدش

به بهانه ی اینکه فروردین عید است و در فامیل جمع هستیم تولدش می شود ۵ فروردین!

 

هرچه که هست تولدت مبارک علی . کاش ۱۰ ساله شوی .

بچگی هایت زیادی طولانی شده است ...

 

پی نوشت:آذر یعنی تولد. در خانواده ی ۴ فصل ما که علی بهاری و پدرم تابستانی و مادرم پاییزی و من زمستانی هستیم آذر پررنگ تر است.آذر یعنی تولد خاله،مادر،دایی،زن دایی،سالگرد ازدواج دایی و زندایی،پدر بزرگ مرحوم،پسر دایی و ...

اساسا" در این حوالی آذر یعنی تولد ...

آبی باشید

یا حق

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط خورشید خانوم|

۱

بعضی رنگ ها،بعضی حرف ها،بعضی عکس ها،بعضی نقش ها

گاهی ارتباط مستقیم پیدا می کند با دلتنگی هایت

تنه ی درخت ... حالا می شود ضریب ثابت دلتنگی هایم ...

و رابطه ی معکوسی که پا گذاشتن روی برگ های پاییزی دارد می شود نیروی واکنشش

نیوتون چه می دانست روزی کنش و واکنش نیرو هایش را نقض خواهم کرد

نه آقای نیوتون ... هیچ واکنشی با کنش دلتنگی برابری نمی کند.

 

۲

سعیده را با آن عینک و آن انگشتر های همیشگی ... با آن دست خط و با آن دستان ظریف ... با آن عاشقتم گفتن ها و با آن سالن تربیت بدنی ... با آن دفتر و با آن افتخاری ها ... با همه ی تکه های این پازل که بچینی کنار هم سپید خواهی دید.

سعیده را که بگذاری سعیده تر شود شاید یعنی سپید را سپید تر کنی . یعنی بگذاری دلت در حسرت سپید بودن هایش هی بیشتر جان بدهد.یعنی بایستی عقب و مثل یک وامانده از همه جا مات خیره شوی به یک پرنده که اوج میگیرد و تو محکم گره خوردی به پر های خالی. به چیز های پستی که فکرش هم آزارت دهد.سعیده را که بگذاری سعیده تر شود یعنی سپیدی ای را به تماشا بنشینی که سیاهی ات را به رخت بکشد.

آهای دخترک عینکی مهربان کمی آهسته تر ...

۳

امسال همه چیز باید متفاوت باشد .

و غدیر نیز هم

غدیر امسال من خیلی کار دارم.خیلی چیز ها هست که یا باید خودش به دلم بیندازد یا از دست هیچ کس هیچ کاری بر نمی آید در مقابل این ضد استدلال های لجوج دل من.

غدیر امسال باید غدیر تر باشد. باید آرام بخزم در حجة الوداع ... بنشینم به تماشای یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک ...

باید خیلی دعا کنم ... باید خیلی دعایم کنید.

خیلی دعایم کنید .

 

بعدا" نوشت: امشب دوباره درباره ی الی را دیدم.من یک چیزی را در مورد سپیده نفهمیده بودم ... امشب بیشتر فهمیدم.نمی دانم یعنی در این مورد هم من سپیده ام ؟!

آبی باشید

یا حق

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط خورشید خانوم| |

من نفهمیدم چه کسی آشفته تر بود ...

الی ، سپیده ، علیرضا ، پیمان ، شهره ...

هر چه که بود

من ... سپیده تر بودم ...

 

اصغر فرهادی خسته نباشید را حیف است اگر نگوییم به هنر بی نظیرت

 

+ عیدتان مبارک!

آبی باشید

یا حق

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط خورشید خانوم|


Design By : Night Skin